تبليغاتX
شب نامه

شب نامه

شب نوشته ها ...

 

تو مثل خونه من بودی اما

در و دیوارتو با هم شکستن

من و بابا و مامان و خدا رو

به ناف ترکش و خمپاره بستن

 

یه بچه نطفه پیچ انتفاضه

به ژن های یهودی سنگ می زد

به یمن بارش تیر و گلوله

وطن اکسید می شد ، زنگ می زد

 

اصالت توی ذهنم بمب می شه

به شکل انفجار انتحاری

میون خاطراتم یه صدا گفت

بگو ! چند تا خدا رو دوست داری ؟

 

همش حس میکنم بی سرزمینم

سرم ، باروت ، الکل ، بوی زیتون

کباب آدم و خون شرابی

ضیافت جوره و نونا توی خون

 

خدا سرباز هاشو می فرسته

ولی بی اسلحه ، بی مشت ، بی سنگ

فقط پمپرز دارن تا نجاست

نریزه توی قنداقای این جنگ !

 

به جرم غزه بودن بی ستارم

هدف این چفیه های بی دلیله

که خونی میشن و صد بار شسته

به اسم استحاضات قلیله !

 

یه روزی مسجدا رو سر می برن

یعنی حس یه گنبد ، روی نیزه

خدای نا مسلمون ریاکار

روی قدس شریف خردل می ریزه ... ! 

 

دوباره سنگ ، چرک توی دستم

دوباره کاغذای بی وصیت

با قیچی های خونی پزشکی

و یعنی اختصار یک هویت

 

میون گیر و دار قتل و کشتار

خدای قصه ها خوابش گرفته

صدای توپ و تانکم بی اثر بود

به کل از دار فانی پر گرفته !

 ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 12:10 توسط شب نویس |


 

دوباره شب شدم اینجا به یمن فاحشگی

میان عصمت و معصیتی ، که در یادم

خدا مرا به صفات خودش قسم می داد

و من تمام خودم را به معصیت دادم

 

فصول شعر من از چار خانه های سیاه

و بی تفاوتی مهره های شطرنج است

شعور من به مقفا شدن رسیده و این

شبیه حس غزلوارگی یک رنج است

 

غزل غزل به خودم شک شدم ، خدا شک کرد

به خلقتی که حصول لذیذ غفلت بود

و آدمی که به دامان سیب یک حوا

فریب خورد و همین اوج عشق و لذت بود

 

میان نامه نگاری آدم و حوا

خدای نامه نوشتم ، خدا مرا بوسید

و سیب خط خطی توی دست آدم ها

بدون حجم لذیذ زنانه ام پوسید

 

و عشق لیلی و مجنون چنان به پوچی رفت

که قصه های نظامی ، خدا کشی کردند

تمام فاحشه های کثیف خیس نجس

زنان بی هدف بی پناه بی مردند

 

سقوط می کند اینجا معانی اصلی

به سوی عشق و تلذذ ، و ترجمانی نو

شبیه یائسگی عجیب سقز ها

میان شهوت دندان هرز رفته تو

 

خدا مرا به نفس های آسمان بخشید

و من دوباره خودم را به شب بدل کردم

تمام مساله های شگفت علمی را

به دست لذت خود شاعرانه حل کردم ...

...!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 19:15 توسط شب نویس |


 

دنبال خودم میان شب می گشتم

شب جز بغلی رنگ سیه هیچ نداشت

در شب چه تفاوتی ست بین من و گاو

وقتی پدرم اسم مرا ماه نذاشت ... ؟

 

ساعت به من و من به کمرگاه زمین

زل می زد و من هم مثل نطفه شدم

مثل تخته و تراوش یک ماژیک

تف کرد کسی مرا و من تحفه شدم

 

هر بار رسیدم به کسی پرسیدم

خورشید چرا مسطح و زیبا نیست

تا شب نشود نصف زمین و آن وقت ...

از گاو دگر فاصله ای تا ما نیست ... !

 

یک مرد مرا شبیه نقاشی کرد

وقتی که تمام قصه ها خوانا بود

مردی بدل از داوینچی سیگاری

یک مرده که بر فرض کمی دانا بود

 

سیگار شدم دور خودم حلقه زدم

حلقوم کسی شبیه انگشتر شد

جنبیدن من ... تهوعی جانانه ...

از حلقه طلاق خواستم !!! بهتر شد !

 

از بس که هویج خوردم و کور شدم

زل زدم میان چشم هایم به سپید

یک کور به من نگاه می کرد و کسی

از لمس عصای من به یک گاو رسید

 

از خدا به کعبه ها پناه آوردم

با باد دویدم طرف یک طوفان

ناغافلی من و نزول تورات

از من به خدا نصیحت و یک قرآن

 

دنبال خودم میان شب می گشتم

سیگار و کمرگاه و نیازی عریان

من یک زنم و رخت کنم شکل شب است

ای وای از این نمایش بی پایان ...

...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 13:47 توسط شب نویس |


 

تو رفتی بی من و من بی تو مردم

کنار پنجره پشت یه توری

شبیه کشف برق از یاد رفتم

به جای فیبر های زشت نوری

 

من از من رد شدم بین تو و دل

تو و برگشت یک من دور باطل

چهل بار از خودم بر خوردم اینجا

کنار تکه های ذهن پاذل

 

صلیب از من شکست و پرت شد من

میون ارتفاع صلب عیسی

نشستم رو زمین و چرخ خوردم

شبیه دستگاه پنبه ریسا

 

نشستم رو زمین و چرخ خوردم

دلم رو دل شد و حس تهوع

شبیه سنگ رو سنگی که شد بند

برای رخت چرکای تنوع

 

تو و حس ویار طعم آدم

من و تست ریاضی توی توستر

برای ده دقیقه پخت یک من

سه سه تا با یکی ، کنکور ، حاضر !

 

من و دهکوره های عینکی و

من و کنکور های کور بی درد

کلاس تند خوانی ، صبر کن زن !

صبوری کرد یک من مثل یک مرد !

 

من و از روسری تفریق کردن

به صرف حرمت علم ریاضی

منم ارضا شدم با تو سری ها

غلط عین محمد های رازی

 

چه فحشه اسم حرفای اضافه

مضافم ظاهرا دنبال یک من

شبیه دیسک های خالی تو

میون مهره های صلب یک زن

 

من و قانون جذب و حس یک سیب

سقوطم رو نیو تن های ماهی

منم حوام اما غیر مشروع

شبیه عشق های بین راهی

 

کسی تاریخ و از عرض سانت می زد

به عنوان مثال شخص سوم

که خیاط آدمه عین خود تو

منم حوا شدم با شرط گندم

 

به نا مشروعی مربوط بین

نیوتن ها و حواها رسیدیم

من و تو وقف تسلیم و هبوطیم

به جرم سیب هایی که نچیدیم ...

...

..

.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 18:15 توسط شب نویس |


با لارنژیت های من کشتی نگیر

من همین یک بار دنیا آمدم

از خدا شارش شدم اینجا ولی

بخت بد بیمار دنیا آمدم

 

زیر خط کسری یک انعقاد

مادرم من را حراجید از رحم

در ضمیرم قدرت ماندن نبود

بنده با اجبار دنیا آمدم

 

چون کبوتر های جلف بی قفس

عاشق پروازم اما بال نیست

ارث بردم نوک زدن را من فقط

چون که با منقار دنیا آمدم

 

در عبور از خط کشی های سپید

جذر و مد در رنگ و مش هایم به پاست

من از اول هم برای گیجی و

مستی افکار دنیا آمدم

 

طول و عرض خط چشمم را بجو

فکر های خام من را توست کن

منکراتی ها رفیقان منند

لاجرم بد کار دنیا آمدم

 

سنگفرش ایستگاه تاکسی

با کفی کفش هایم مچ شده

هرزگی شغل شریف بنده است

چون که با اصرار دنیا آمدم

 

من همین شعرم که می خوانی مرا

من کپی نسخه فحاشی ام

صامت و صاف و سپید و محکمم

از دل دیوار دنیا آمدم

 

روی پن کک های تلخ صورتم

چشم هایت را چرا آورده ای

راحتی چون خوب می دانی که من

بی کس و بی کار دنیا آمدم

 

من به تو معتادم ای حس وقیح

مثل آلکن های سیری ناپذیر

پشت هر من یک من دیگر گم است

ظاهرا بسپار دنیا آمدم

 

چشم هایم مشکی اند و واگرا

سبزی رگ های من بوسیدنی ست

راحت از من مست شو بی دغدغه

چون که من بی عار دنیا آمدم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 12:36 توسط شب نویس |


دختری از نژاد جمشیدم

که رگش خون آریا دارد

لیک در خانه ای سه دیواری

شاعریم که انزوا دارد

...

این منم یک کاراکتر ناشی

دختری با تن خراشیده

آن که پوسیدنش شده عادی

زیر سقفی که بوی نا دارد

...

من خود یک انار متروکم

در حواشی گاو خونی ها

چتر تفتیده ای که از ابر و

بارش التماس دعا دارد

...

من خیابان پشت زندانم

خسته ام از عبور مجرم ها

متبرک کن مرا به کفشی که

صاحبش ترس از خدا دارد

...

مثلا آن ژیلت پر از خونم

در هیاهوی زخم های عمیق

عنکبوتی که جای تاریدن

یک سه تار پر از صدا دارد

...

من پر از استجابت قفلم

با کلید های خیس اکسیده

زنگ آهن شدم مرا بلعید

چار چوبی که ادعا دارد

...

پشت یک انعقاد سکر آور

چون حجوم جنین کالم من

من همانم که صلب خودکارش

نطفه های ترانه زا دارد

...

من پر از واج های منحوسم

در لغات سفیر بی عرضه

مثل آن فابریانوی خشکی

که تنش رد زخم ها دارد

...

من پر از جیر جیر سنجاقک

لای موهای دختری خنگم

مثل تیفوس ها مولد من

شپشی ست که لاکتسیا دارد

...

مثل الکل پرم ز عیاشی

تو مرا سر بکش سلامتی

هر که پشت نماز و تزویرش

از نجاست من ظرف ها دارد

...

بس که خوردم ز غصه رو پایی

وصله خورد شدم چهل تکه

مثل اندیس پای مجذورم

بر سرم جذر سایه ها دارد

...

من پرم از گسی کرچک ها

کرنومتر بدون مکثم من

بارومترم که جیوه ام ماسید

در فشاری که این هوا دارد

...

کسر مفلوک تا ابد مختوم

صفر بدبخت پشت اعشارم

من همانم که استرپتو کوکم

طبق معمول آنفولانزا دارد

...

مثل صفر های مطلق شیمی

جمعه شب های بی در و پیکر

مثل لبنان پیر و خاموشم

سرزمینی که درد قانا دارد

...

ظاهرا شعر عقب تر از من ماند

یا که من از شعور جا ماندم

بی گناهم اگر چه شعر از من

انتظارات نا به جا دارد ...

...

..

.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 14:25 توسط شب نویس |


من که آفتاب را نفهمیدم

تا سلامی دوباره دهم بر آن

آیه ای کهنه از تبار فروغ

پاسخی نو بدست یک انسان

 

من که مردم میان پنجره ها

بس که از تو ستاره دزدیدم

از تمامی شبه شاعر ها

نام یک بی ستاره پرسیدم

 

یک قفس به یاد چلچه مرد

من به یاد تو و نفس هایت

گم شدم در میان دیروزت

مرده ام در  میان فردایت

 

گریه های من و من و کاغذ

نامه های تو و تو و خودکار

مهر برگشت از اداره پست

قصه ای گم به تلخی تکرار

 

آنقدر از هوای تو سرشارم

مرده ام من میان سکسکه ها

خون بی رنگ سرد و خاموشم

گردن تو و شریکت عقربه ها

 

من که آفتاب را نفهمیدم

تا سلامی دوباره دهم بر آن

آیه ای کهنه از تبار فروغ

پاسخی نو بدست یک انسان

 

سبزه های گره نزده مانده

روی دست من و تو و تن باغ

پر شده معده ترانه ام از

بوی گند و صدای استفراغ

 

از تراوش من و قلم و جوهر

روی کاغذ سیاه روی تو زرد

ماجرای هزار باره فتح

ظلم تاریخی زن و نامرد

 

پنجه های به هم گره خورده

شعله های بدون استثمار

من و آغاز یک دوئل با تو

رد چنگ بر تمسخر دیوار

 

من به ناباوری به نفع تو

خود کشی می کنم در این بازی

غرق تاریکی و سکوت باز از نو

من ترک خورده و تو هم راضی

 

من که آفتاب را نفهمیدم

تا سلامی دوباره دهم بر آن

آیه ای کهنه از تبار فروغ

پاسخی نو بدست یک انسان

 

رنگ مات ستاره رو به غروب

بغض من ، من و گلویی دنج

پر شده تمام این قصه

از گسی طعم قرص برنج

 

من شکستم میان اینه ها

من دویدم به سوی یک پایان

مقصدم نیمه ای که خالی بود

مثل آن نیمه بد لیوان

 

اطلاعات ثانوی ممنوع

لحظه های پر از خوشی معدوم

من که مردم میان پنجره ها

پشت غسل ستاره ای مختوم

 

من که آفتاب را نفهمیدم

تا سلامی دوباره دهم بر آن

آیه ای کهنه از تبار فروغ

پاسخی نو بدست یک انسان

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 14:5 توسط شب نویس |


 

بی هوا من را به آتش می کشد

شعله های چشم هایی پر شرر

می نشینم پشت پرچین سکوت

تو ز فریاد خموشو بی خبر

...

می گدازد آتش عشقت شرور

ریشه خشک و صبورم بی درنگ

جان ز شور و شوق لبریز از هراس

شوق آزادی از این زندان تنگ

...

آری از این زندگانی خسته ام

از زمین خشک و بی بارانتان

می روم امروز تا بوی خدا

تا خطوط واپسین آسمان

...

شعله عشقت به دستم می زند

با سر انگشتان من بدرود کن

خاطرات این نوازش نامه را

با شرر های حریصت دود کن

...

سینه هایم را بسوزان تا دگر

تن به شیدایی چشمت نسپرم

حال دیگر راحت و بی دغدغه

از تو و آغوش تو دل می برم

...

ظالمم منت گذار و بی درنگ

چشم های بی فروغم را بسوز

این دو برگیر و سر میدان شهر

رو به روی چشم عشاقت بدوز

...

تا بدانند این مسیحای کهن

این اهورا نام و این آتش صفت

سرگرانی می کند با جانشان

می گذازد قلب هاشان عاقبت

...

لعل من در آتشش نابود شد

بیت آخر در دلم گویم خموش

بی وفا زین پس به جای عاشقت

با رقیبانش نشین و می بنوش ....

...

..

.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:48 توسط شب نویس |


 

شعر امشب برکت گریانه هاست

چون تمام واژه ها سر رفته اند

وقت آغاز و شروع شعر من

وزن ها ... گویی به آخر رفته اند

...

حرف ها از ذهن من پر می کشند

سوی هذیان های خواب آلوده ات

بوسه ام سر می خورد عشوه کنان

روی لب های شراب آلوده ات ...

...

می تراود از سر انگشتان من

شوق موجودیت یک لمس ترد

غصه گویی در نگاهت باز هم

از ظهور مات این افسانه مرد ...

...

هاله عشق طرب انگیز من

دست هایت را به بازی می برد

پیچک مژگان شب رنگت به ناز

گونه گلگونه ام را می درد

...

اشک های تو معذب می شوند ...

از حضور چشم هایی پر شهاب

من به ناگه یک حقیقت می شوم

می گریزد از خیال تو سراب ...!

...

می شوم این بار شوق تازه ای ...

از برای تاب بازی های تو

هستی ام لبریز بودن می شود ...

بودنم را می دهم در پای تو ... !

...

..

.

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 13:15 توسط شب نویس |


 

به یاد آور مرا تنهای تنها

میان قصه های عاشقانه

میان شعله های سرد کولی

میان شکوه های بی بهانه

...

به یاد آور که در دستان یک زن

چگونه سبز شد سرو محبت

و در قلب تو خامش شد چه ساده

شرر های نمادین مروت

...

من از یاد تو رفتم ؛ اینک اما

به یاد آور مرا تنهای تنها

فرار از یاد تو ، اتلاف وقت است

مرا در یاد تو ! اما چه معنا ؟؟؟

...

به یاد آور مرا اینک همین جا

که در بن بست آخر مانده آواز

فراموشی پر هایم محال است

ولی از دست رفته حس پرواز

...

خداحافظ ... اگر چه سخت تلخ است

صدای پای از قلب تو رفتن

ولی دیگر مجالی هم نمانده

برای با تو ماندن ، از تو گفتن

...

برو ، اما به یاد آور که یک روز

کسی ، جایی ، تو را پروانه می کرد

ولی بی مهری قلب تو افسوس

دل تنگ ورا دیوانه می کرد ...

...

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 21:16 توسط شب نویس |


من از ستاره سوختم ...

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخرنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم ! ...

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان !

کنون به گوش من دوباره می رسد ...

صدای تو !

صدای بال برفی فرشتگان ... !


HOME
E-Mail
Night Skin


Archives

دی 1387

آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387


Links

مصلوب ...
سال های بلند من بی تو & ستاره
قصر قفس & امیر حسین
پرسه های مهتابی & مریم
چشم و اشک & روزبه
چشمان یک عبور
چرا نمی تونم بگم ؟ & سعید
دوست دارم سرما بخورم & سامان
یاد داشت های زیر زمینی & آرمان
طرحی از من بر صلیب & آناهیتا
کافه ای در انتهای روز & چای چی
احساس خیس & ساینا
ملکه برف ها & نگار
قول می دهم آسمان شوم & عروسک خدا
دیوانه ای که می خندید & غریبه از مه
دلگویه ها & احسان
دلستان & فرهاد
شعر واره & مونا
دلگشا نامه & سارا
پیاده رو های خیس & امیر رضا
نامه های بی پاسخ & مهتاب
مردمکان & نازلی
قرص هایی که خود کشی کردند & خانم لمسو
سمفونی مردگان & پویان
رهگذر نامه & سروش
عطر آویشن & نوشین
کاغذ بریده ها & معصومه
مطرود & غریبه
پاگرد & سارا
نیلوفر کبود & من
فصل گستاخی & امضا
بی فصل و نا درخت
... که دل شهید شد & رهگذر
چند خط پاییز & هاله
گراي هفتاد درجه
پسر بی نقاب
آوا با طعم گریپ فروت
می خواهم زنده بمانم & محمد
سلول 6 & رسول
پیر مردی در باران & ایلیا
گاه ... بی گاه ...& خودم
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :